درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : همسفر زیبا
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
یاس سفید
وب لژیون کمک راهنمای همسفر زیبا
بیست و دو سال پیش در چنین روزی، یکشنبه مورخ 76/10/07 شمسی، مصادف با 1997/12/28 میلادی و 27 شعبان 1418 قمری، جناب آقای مهندس، در این روز مطالبی را در کتاب 60 درجه به شرح ذیل عنوان نمودند:


97/10/07

اکنون تقریباً یک هفته‌ای است که وارد زمستان شده‌ایم و ما پس از 17 سال تجربه تاریکی‌ها، وارد روشنایی‌ها شده‌ایم.

یا مطالبی افتادم که در اوایل نوشته‌ها آورده بودیم و آن این بود که ما یک عمر، از نوشابه‌ها؛ فقط آب پرتقال را تجربه کرده بودیم و فکر می‌کردیم، نوشابه‌ای از آن گواراتر وجود ندارد؛ اما اکنون، متوجه شدیم که چقدر در اشتباه بودیم؛ حالا داریم سایر نوشابه‌ها را امتحان می‌کنیم که نوشابه‌های دیگر، چقدر می‌توانند گواراتر از آب پرتقال باشند.

اکنون که به پشت سر خود، نگاه می‌کنم، می‌بینم؛ همه سرمایه خود را از دست داده‌ام و به عبارت دیگر، خود را در اثر بی‌خیالی، تبدیل به یک مفلس، مریض و علیل نموده‌ام و انسان‌های فرصت‌طلبی هم پیدا شده بودند که از بیماری ما، حداکثر سوءاستفاده را نمودند و چه بلایی بر سر ما آوردند؛ حتی نزدیکان؛ البته تقصیر خودمان بود و از یک بیمار که قدرت، نیرو و تفکر او از بین رفته بود، بیش از این نمی‌توان انتظار داشت.

اکنون در این سفر یا مبارزه، اول خودم را بازیافته‌ام و همین کافی است که به من، اعتمادبه‌نفس و اطمینان می‌دهد تا قادر باشم، تمام حقوق از دست رفته را که در اثر سوءاستفاده از من با حیله گرفته‌اند، پس بگیرم و به فضل خداوند؛ پس خواهم گرفت. دیگر اینکه، دو هفته است که جمعه‌ها با فرزند ارشدم که دانشجوی فیزیک است به شنا می‌رویم. چقدر لذت‌بخش است و دوستان تازه‌ای پیدا کرده‌ام.

وقتی بعد از گذشت سال‌ها، پا به درون استخر گذاشتم؛ آنچنان شعف و شادی، تمام وجود مرا فرا گرفته بود که در فهم نمی‌گنجد. هیچ زمان با فرزندم این‌چنین نزدیک نشده بودم. او در گذشته، مرگ تدریجی مرا می‌دید و می‌دید مانند شمع، در حال ذوب شدنم و از دست او کاری ساخته نبود. او در گذشته، شاهد این ماجرا بود که پدرش، آقای مهندس، به جرم اعتیاد در بازداشتگاه بوده و اکنون با پدرش در حال شنا کردن است و غرق در خوشحالی و شاهد این ماجرا که؛ پدرش چگونه توانست از تاریکی‌ها خارج شود. با من مسابقه شنا می‌گذاشتند و من در حال خوردن و لذت بردن از انواع نوشابه‌ها بودم. خدایا چقدر نوشابه‌های دیگر، لذت‌بخش هستند و چه اشتباه بزرگی در گذشته، ندانسته مرتکب شده بودم.

بزرگ‌ترین کاری که شده بود این بود که؛ من در زمان مناسب، فرصت داده بودم؛ سیستمهای جسم من، خودشان را بازسازی نمایند. اکنون که مشکلات جسمم بر طرف شده، قسمت روان و روح هم به حالت تعادل رسیده‌اند و در حقیقت، اسب و سوارکار هر دو میزان هستند و به همین دلیل، امکان برگشت، دیگر وجود ندارد؛ چون اصلاً حاضر نیستم چیزی را که به دست آورده‌ام از دست بدهم و این نکته مشخص می‌شود که؛ مشکل عمده افراد بیمار مواد مخدر، جسمی است و زمانی که جسم در حال تعادل باشد، روان هم به تعادل می‌رسد.

97/10/07 سردار

ایمان

نگهبان: پس از حمد و ثنای الله و درود بی‌پایان به فرماندهان او، خدمت مراد عزیزم و تمام نزدیکان، سلام و درود می‌فرستم. از این که  خاندان گذشته ما را به حضور پذیرفتید، سپاسگزارم. خود شما در جریان کار ما قرار دارید؛ بنابراین سخن، کوتاه می‌نمایم.

سردار: سلام علیکم فرزندان،

ما در یک مهمانی از خاندان گذشته شما، البته آنکه مورد نظر بوده است دعوت نمودیم تا یکی از نیروهای الله را که در شما تجلی یافت و توانستید از آن سقوط بیرون بیایید را، به عینه ببینند و باور بدارند:

ایمان؛ تجلی نور خداوند است در وجود انسان

خداوند، آن قدر به این موجود بها می‌دهد؛ اما خود او، بهای خود را دنمی داند و در ادامه، همواره ناسپاس است. انسان‌ها در خسران هستند و جهل در ادامه حلقه‌های آن‌ها همچنان با تداوم، ادامه دارد.

همان طور که می‌دانید، آن‌ها پس از مدتی، به خصوص مادر شما، لباس قرمز بر تن نموده بودند و این از التیام درون و آرامش برون ایشان، حکایت داشت و با دیدن یکدیگر، بسیاری از مسائل که قابل‌بیان نیست؛ پدیدار گشت و این امری بود که به حمدالله به نحو بسیار مطلوبی، پایان پذیرد. ( این مسائلی که قابل‌بیان نیست؛ برخورد در اندیشه یکتاپرستی است از دیدگاه‌های متفاوت).

اکنون همه حرف‌ها به طرف شماست که حرکت نمایید و غیرممکن‌ها را جان دوباره دهید و دشت‌ها را پر از سبزه و سدها را پر آب و کشتزارها را آبیاری نمایید. از خوان خویش به بیت خویش و از ارتقاء بیت خویش به بیت‌هایی سر بزنید و آنچه لازم است به انجام برسانید و در هدایت و نوشتن و به جلو راندن علم خود، پیش رفتار بشوید و این عمل در تداوم قرارهای ما، سدی محکم می‌سازد.

با آمدن روزها و فرا خوانده شدن در سفره باری تعالی (ماه رمضان) و قدری صرف آغازها هم با آغاز عمل شما، هم نواز می‌شوند.

ما هم پس از مدتی در لباس خود، تجدید میثاق نمودیم و در پذیرایی آماده شدیم.

خداحافظ.

از چاله در چاه عمیق افتادن

یک هفته پیش در پارک با شخصی آشنا شدم که 34 سال سن داشت و دو ماه بود، ترک اعتیاد کرده بود. باهم دوست شدیم و مقدار زیادی قدم زدیم. من سؤال کردم چه موادی مصرف می کردی؟

گفت: تریاک می‌خوردم، قرص هم می‌خوردم، مشروب هم می‌خوردم!

گفتم: حالا چه شد که هر سه را مصرف می کردی؟

گفت: ابتدا، از حدود 14 سال قبل، تریاک می‌خوردم؛ اما تصمیم گرفتم ترک اعتیاد کنم و از آن زمان قرصی شدم. بعد برای اینکه از شر قرص، خلاص شوم، به مشروب پناه آوردم. زمانی که مشروب می‌خوردم، می‌گفتم؛ حالا که خوردن یک قرص که اثری ندارد و بعد از مدتی گفتم؛ حالا خوردن یک ذره تریاک هم اثری ندارد. یک‌مرتبه شدیم هم قرص، هم تریاکی و هم عرقی. اکنون دو ماه است که ترک اعتیاد کرده‌ام؛ اما حالا توان و حوصله کار کردن را ندارم.

  گفتم: چکار می کردی؟

گفت: کاری که انجام می‌دادم کار ظریفی بود و روزانه 3 یا 4 هزار تومان درآمد داشتم که اکنون قادر به انجام آن نیستم. حالا هر کاری باشد انجام می دهم؛ حتی زمین شستن و جارو کردن، چون توان و دقت کار قبلی را ندارم.

بهر حال از هم خداحافظی کردیم و قرار ملاقات یک هفته دیگر را گذاشتیم.

دیروز، دوباره این دوست عزیز را دیدم، جوان بسیار صادق و مهربانی بود، پس از احوال‌پرسی گفتم؛ خوب، حالت چطوره؟

گفت: خراب کردم، هر چه رشتم پنبه شد.

گفتم: آخر چگونه؟

گفت: چند روز قبل، رفتم پارک دیدم یک نفر که قیافه‌اش نشان می‌داد معتاد است، توی پارک دنبال کسی می‌گردد که مواد بگیرد. من هم به دنبال او روانه شدم. پس از مدتی مواد فروش را پیدا کرد و مواد خودش را خرید. من هم بلافاصله رفتم جلو، گفتم؛ چی داری؟ گفت؛ دوای خیلی عالی دارم، کولاک می‌کند. من هم مقداری خریدم. ( منظور از دوا، هروئین است).

گفتم: آخر تو که هروئین نمی‌کشیدی؟

گفت: در سابق چند باری کشیده‌ام؛ ولی روی مصرف دوا، حرفه‌ای نبودم. بهر حال دوا را خریدم، بردم و کشیدم.

گفتم: دیگر چکار کردی؟

گفت: کمی هم تریاک خوردم.

گفتم: آخرین بار، کی مصرف کردی؟

گفت: 2 روز قبل و تصمیم دارم به ترک خود ادامه بدهم.

گفتم: در گذشته، چند بار ترک کرده‌ای؟

گفت: 4 بار، که همیشه ناموفق بودم. حالا هم، هی شل کن سفت کن دارم. با تمام وجود می‌خواهم ترک کنم؛ اما چه کنم حریف نمی شوم.

گفتم: با این ترک‌های حساب‌نشده، هر بار، به عمق فاجعه، نزدیک تر می‌شوی و با شرایطی که پیش می روی، می‌ترسم به آخر خط و تزریق هم برسی. باز سؤال کردم؛ تحصیلات شما چقدر است؟

گفت: دیپلم بازرگانی دارم.

گفتم: اگر فکری به حال خودت نکنی، حتماً غرق خواهی شد. قانون اول را برایش گفتم و از او خواستم؛ هفته‌ها فکر کند و ساختار جسم را برایش توضیح دادم. بعد از آن لبخندی روی لبانش دیدم. سر خود را تکان داد و گفت: کی کتابت چاپ می‌شود؟

گفتم: انشا الله به زودی.

با تفکر؛ ساختارها آغاز می‌گردد، بدون تفکر؛ آنچه هست، رو به زوال می رود.

تهیه و تنظیم: وبلاک همسفران آقا

Print Friendly Version of this page



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic