درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : همسفر زیبا
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
یاس سفید
وب لژیون کمک راهنمای همسفر زیبا
سیزدهمین جلسه از دوره هفتادم کارگاه‌های آموزشی ویژه همسفران کنگره شصت با استادی دیده‌بان محترم آقای حکیمی، نگهبانی خانم اعظم و دبیری خانم اسرین با دستور جلسه  "کمک من به کنگره و کمک کنگره به من" در روز سه‌شنبه مورخ 98/10/17 راس ساعت 16:30 آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
خداوند را شاکر هستم بخاطر توفیقی که امروز نصیب بنده شد در خدمت شما عزیزان باشم و از خداوند و آقای مهندس و خانواده محترم ایشان تشکر و قدردانی می‌کنم. امیدوارم مجموعه کنگره 60 که از افرادی که خواهان ریزش هستند و می‌خواهند از یک مرحله به یک مرحله دیگر قدم بگذارند، تشکیل شده است بواسطه مسائلی که دارند خوشحال باشیم و این توفیق شامل حال ما شده تا این حرکت را بتوانیم در خودمان انجام بدهیم.



هر روز داشتم به این دستور جلسه که از ابتدای هفته شروع شده فکر میکردم که واقعاً کنگره چه کمکی به من به‌عنوان فردی که درگیر بودم کرد و من چه خدمتی می‌توانم انجام دهم. نکته‌ای که از روزی که متوجه شدم دارم انجام می‌دهم، این است که روی کلمات باید تعمق کرد. ساختار کنگره 60 یک ساختار خاص است که حتی از کلماتی که استفاده می‌کند یک بارِ معنایی خاص دارد که می‌خواهد آن‌را‌ انتقال بدهد. چرا نگفته خدمت کنگره 60 به افراد؟ چرا گفته کمک؟ و مرحله دوم می‌گوید خدمت من به کنگره.
باید دید که چه افرادی احساس می‌کنند که کمک نیاز دارند. هر فردی چه در درون و چه در بیرون، مخصوصاً در بیرون نیاز به کمک را ابراز نمی‌کند. شاید از درون از چند مرحله، یک مرحله را بپذیرد که کمک نیاز دارد ولی تنها که می‌شود و خلوت می‌کند، بعضی باز هم قبول نمی‌کنند که کمک نیاز دارند. حالا چه چیزی باعث می‌شود که این نیاز حس نمی‌شود؟ بی‌حسی است که مثلث جهالت بر انسان بوجود می‌آورد. مثل منیّت، ترس، ناامیدی و این افراد دائماً می‌گویند ما خودمان می‌دانیم، خودمان انجام می‌دهیم، خودمان می‌دانیم چه کار کنیم و خودمان صاحب تجربه هستیم و از این نوع جملات و کلمات استفاده می‌کنند. اما روزگار با آدم اینگونه رفتار نمی‌کند. روزگار وقتی متوجه می‌شود من نیاز به کمک دارم چنان سناریویی درست می‌کند و من را در چارچوبی قرار می‌دهد که وادار می‌کند من در هر شرایطی که حتی دلم نخواهد بپذیرم که به کمک نیاز دارم و قدمی بردارم. این لطف خداوند است.
راجع به ساختار کنگره که همه می‌دانیم و هر کس به دلش رجوع کند، می‌تواند حسش به کنگره را پیدا بکند. اما بواسطه آموزش‌هایی که دریافت شده و کلام خداوند که او ولی و مرشد است و اجازه می‌دهد کسانی‌که ایمان می‌آورند از ظلمت به طرف نور هدایت شوند. وقتی می‌گوید برای هر فردی که ایمان آورده این هدایت صورت بگیرد، یعنی پشت این، یک اجازه وجود دارد و یک فرمانی باید باشد تا نیروهایی که به چشم نمی‌آیند کارهایی انجام دهند و انسان‌هایی سر راه ما قرار می‌گیرند تا ما به آن چیزی که می‌خواهیم و مد نظر ما است در مسیر ارزشها برسیم. پس برای خروج از تاریکی اجازه می‌خواهد.
خودِ مواد مخدر یک تاریکی است؛ اما آیا منیّت تاریکی نیست؟ ناامیدی تاریکی نیست؟ ترس تاریکی نیست؟ طمع و خشم تاریکی نیست؟ سرزنش کردن، تجسس کردن، غیبت کردن همه تاریکی‌های مختلفی است که در انسان وجود دارد. بنابراین خروج از این تاریکی‌ها نیاز به اجازه دارد و به هر انسانی اجازه داده نمی‌شود که یک اطلاعاتی به او برسد و زمینه‌ای و بستری در او آماده باشد که این دریافت اطلاعات بعنوان یک بذر در او کاشته شود، رشد کند و خودش را نشان دهد و میوه‌ای به‌نام آسایش و آرامش برای آن شخص و دانه‌هایی که باید به بار بیاورد، به بار بیاورد. این نیاز به اجازه دارد.
خیلی از همسفران فکر می‌کنند برای مسافرشان می‌آیند. این افراد بعد از یک مدتی خسته می‌شوند. انسان اولین قدم را باید برای خودش بردارد. اگر می‌خواهد مسائل را حل کند اول باید مسائل خودش را حل کند. در این مدتی که خودم در کنگره حضور دارم و تجربه دارم، اوایل فکر می‌کردم هر مسئله‌ای که پیش می‌آید در بیرون من اتفاق می‌افتد و من با این مسائل روبرو هستم که شاید با یکی نمی‌توانم خوب کار کنم و نمی‌توانیم با هم خوب گفتکو بکنیم. اما بعد متوجه شدم منشأ همه مسائل برای انسان در درون خودش است، اصلا بیرون نیست. بیرون تجلی درون انسان است. به همین جهت اگر انسانی احساس نیاز کند که کمک نیاز دارد و از خداوند بخواهد، خدا وقتی حرف انسان را بشنود چطوری انسان را هوشیار می‌کند که من حرفهای تو را شنیدم؟ فکر می‌کنید که نوری می‌آید و یک صدایی از پشت نور می‌آید و می‌گوید که من حرف تو را شنیدم؛ تو برو فلان جا و تو فلان کار را بکن. نه اینگونه نیست. ما را سر راه همدیگر قرار می‌دهد. از خودِ انسان برای انسان استفاده می‌کند. انگار یک الهامی را به انسانی می‌دهد و ساختاری را می‌چیند و رویدادهای هم‌زمانی را قرار می‌دهد که اتفاق بیافتد. ما یک فردی را می‌بینیم حالا مهم نیست او را بشناسیم یا نشناسیم. یک گفتگویی صورت می‌گیرد و من از این گفتگو یک بهره‌ای می‌برم و یک آدرسی به من می‌رسد و یک درسی به من داده می‌شود. یک امیدی، یک اتفاقی می‌افتد. برای همه ما به گونه‌های مختلف این اتفاق افتاده است. بنابراین وقتی این اجازه صورت گرفته است دیگر برای من هیچ دلیل و توجیح و برهانی نیست که من قدم بر ندارم. قدم بر ندارم که تغییر کنم. قدم برندارم که چیکار کنم؟ از نظر جایگاه درونی از یک نقطه به یک نقطه دیگر حرکت کنم.
مصرف مواد مخدر یک فضای خاص است تا کسی آنرا تجربه نکند متوجه نمی‌شود. ما در یک اردو بودیم بخشدار بلده و فرماندار مازندران به همراه خیلی از مسئولین آمده بودند. بچه‌ها اعلام سفر می‌کردند. پرسید چرا شما به روز اعلام می‌کنید؟ خودِ اعلامِ به روز یعنی شما وصل هستید و هنوز ارتباط دارید. من به او گفتم این طوفانی که ما دیدیم تو ندیدی. اگر در این طوفان بودی و در این تاریکی بودی، روز که هیچ، ساعت و دقیقه و ثانیه آن را هم می‌گفتی. من بعد از این مدت هنوز آن لحظه‌ای که آقای مهندس فرمان قطع را دادند یادم است و در آن لحظه تازه متوجه شدم چه اتفاقی افتاد. لطف خداوند یعنی چه؟ چه اتفاقی افتاد؟ چه نیروهایی دست به دست هم دادند؟
بعضی انسان‌ها در مقاطعی با هم روبرو می‌شوند که یک چیزی می‌بینند ولی از عَقَبِه آن خبر ندارند. یک کاغذ برداریم ببینیم کنگره به ما چه چیزی داد؟ تفکر کردن را به ما یاد داد. به ما گفت تو یک مخلوقی هستی که هیچی نیستی. همه چیز هستی. تو موجودی هستی که خودت برای خودت باید فکر بکنی. تو موجودی هستی که نمی‌توانی مسئولیت خود را نپذیری و به خداوند و نیروهای دیگر بدهی. یاد داد که نشستن و فکر کردن کاری از ما حل نمی‌کند. یاد داد چطوری عقل را به‌کار بگیریم و حکم آنرا بعنوان یک فرمانده اجرا بکنیم. یاد داد که رمز و رازهای بسیار مختلفی وجود دارد و من باید با حرکت کردن در آن مسیر رمز و رازها را پیدا بکنم. یاد داد که باید حرکت بکنی، خودِ آن راه به تو می‌گوید که در چه مسیری باید حرکت کنی و کجا بروی و چه کار بکنی. یاد داد که آن‌قدر با مشکلات و مسائل تزکیه و پالایش کنی تا قوی و قوی و قوی‌تر بشوی و نقطه تحمل تو بالا برود. یاد داد که اگر من در گذشته صفاتی داشتم که نامطلوب بود این صفات می‌تواند تغییر کند و این نیاز نیست تا ابد با من باشد. به من یاد داد که می‌توانم مثل یک رود خروشان باشم. همه ما می‌توانیم اینگونه باشیم و همه ما هستیم. یاد داد که اگر خطی را آغاز می‌کنیم و این خط پایان یافت یک خط دیگری آغاز می‌شود. یاد داد که اساسِ تمام حرکت انسان بر پایه محبت است. چه چیزی از این بالاتر که انسان خودِ گمگشته‌اش را پیدا بکند. در این سال‌هایی که در کنگره گذشت خیلی‌ها آمدند، مراجعه کردند که ما اینجا یوگا درس بدهیم. عصرها بعد از جلسه صندلی‌ها را جمع می‌کردند، موکت و فرش پهن می‌کردند و استاد می‌آمد و یوگا درس می‌داد. اینها مسیری بود که باید طی می‌شد. وقتی این جهان‌بینی قوی و قوی‌تر شد و گسترش پیدا کرد و بسترش در کنگره آغاز شده بود و آماده شد، انگار یک تحول صورت گرفت که ما نیاز به این چیزها ندارم. ما وقتی تزکیه و پالایش کنیم این ناخالصی‌ها را از خودمان دور می‌کنیم. نه اینکه ناخالصی را ببریم و زیر فرش قایم کنیم. ناخالصی را باید از خودمان دور کنیم. اگر یک لیوان آب ناخالص را در نظر بگیریم، بعضی از حرکات در جای خودش خوب است، این ناخالصی را در ته، ته‌نشین میکند. با یک رویداد، با یک اتفاق، با یک تلفن، با یک نفر که شاید حس خوبی به او نداشته باشد، در این لیوان هم می‌خورد و دوباره ناخالصی به رو می‌آید. ما نمی‌خواهیم اینگونه باشد.
ما می‌خواهیم ناخالصی را از وجود خودمان بیرون کنیم. هیچ نیرویی هر چقدر هم بخواهد هم بخورد، هیچ اتفاقی نیافتد. ما این کار را انجام می‌دهیم و تک‌تکِ‌مان فقط روی خودمان باید کار بکنیم. به همین جهت در کنگره گفته نمی‌شود "گروه درمانی" بلکه گفته می‌شود "درمانِ گروهی".  چون وقتی گروه درمانی باشد، وقتی لژیون هست، اگر گروه در درمانِ من دخیل باشد، وقتی گروه غیبت می‌کنند، انگار در درمان من خلل وارد شده است و من باید از آن گروه بازخواست کنم که چرا شما نبودید که من به درمان برسم. در اینجا ما درمان‌مان گروهی است، یعنی هر فرد تمام این درمان را روی خودش و جهان‌بینی خودش کار می‌کند. پس کنگره 60 یک نگاهی به من داده که زندگی را لعنت خداوند ندانم. رحمت خداوند است؛ که در وادی دهم آقای مهندس اشاره کرده است. معجزه حیات، خودِ حیات است. ما هم که از کره دیگری نیامدیم. همه ما داریم در این جامعه زندگی می‌کنیم و همه می‌دانیم چه خبر است. ولی اینها هیچکدام دلیل نمی‌شود که ما قدم‌هایی را برای خودمان برنداریم. خوش‌بحال همسفری که اصلا به سفرِ مسافرش هیچ کاری ندارد و دائماً قُلابش دستش نیست که پرت کند و جمع کند، ببیند این قلاب چی برایش می‌آورد. این کمک و یاری نیست که بعضی خدای نکرده گوشی را چک کند و شماره را از گوشی مسافر در بیاورد و پیام بدهد و اس‌ام‌اس بدهد و جوابی نشوند و تُرش کند و شروع کند پیام‌هایی آن چنانی فرستادن. این کار برای فردی که می‌خواهد تزکیه و پالایش کند نیست. شما یک جایی قرار دارید که جایتان بسیار حساس است.
قبل از هفته گلریزان فردی به من گفت من و همسفرم یک نَفَرِمان می‌توانیم در هفته گلریزان عضو لژیون سردار بشویم. به نظر شما من عضو لژیون سردار بشوم یا همسفرم؟ من بلافاصله به او نگفتم همسفرت. اول برای او توضیح دادم و بعد گفتم حتماً باید اول همسفرت عضو لژیون سردار بشود. چون ما بعنوان یک خانواده داریم در کنار همدیگر مسیر را می‌رویم؛ باید در چارچوب به همدیگر توجه لازم را داشته باشیم. همه اینها را کنگره به من یاد داد. وقتی آقای مهندس می‌فرمایند که همه ما باید برویم تئاتر را ببینیم، خدمت من این است که بروم و تئاتر را ببینم. وقتی می‌روم تئاتر را می‌بینم اطلاعات و آگاهی جدیدی از نوع دیگری به من داده می‌شود. اگر این جایگاه را که هر کدام از ما در آن قرار داریم واقعا حس کنیم، آنچه که  در توان داریم یعنی از بخشی از ساعت و انرژی خود را باید صرف کمک به دیگران کنیم. این می‌شود خدمت  من به افراد کنگره. اول او به من کمک می‌کند و بعد من خدمت می‌کنم.
از این زیباتر و بهتر که بدون اینکه در واقع پیوند قراردادی باشد انسانها به همدیگر کمک کنند و چیزی نمی‌گیرند به جز حسی که به آنها منتقل می‌شود. بالاترین حسِ خوشایند، شعف و احساسی که یک فرد می‌تواند داشته باشد که فکر کند من مفیدم برای راهنما است. وقتی که کنار رهجو روی فرش قرمز می‌ایستد و رهجو اعلام رهایی می‌کند. نه به واسطه اینکه حس کند من او را به رهایی رساندم. حسِ اینکه کاری که انجام دادم به نتیجه نشست. کشاورزی که بذری را می‌کارد به بذر فرمان نمی‌دهد که رشد کند. بذر در تاریکی و عمق است و خیلی اتفاق‌ها می‌افتد تا سر از خاک بیرون بیاورد.
هر چه بخواهیم بگوییم که کنگره برای من چه کار کرده است؟ همین حال خوبی که هست کافی است. خیلی آدمها دنبال خیلی چیزها رفته‌اند که به این حال برسند. اگر خداوند اجازه دانستن هم بدهد که می‌دهد، به هر انسانی این اجازه را نمی‌دهد. بعضی از انسانها صمٌ بکم هستند. به بعضی انسانها اجازه دانستن داده نمی‌شود. باید خیلی خداوند را شاکر باشیم. وقتی اینگونه نگاه کنیم به خودم اجازه نمی‌دهم وقتی جلسه ساعت 4:30 شروع می‌شود دیر برسم. کارهایم را به موقع انجام می‌دهم و به موقع می‌آیم. وقتی گلریزان است ما خیلی از افراد را داشتیم، یکی به من گفت من وامی گرفتم که ماشینم را عوض کنم، با قسمتی از وام این کار را کردم و بقیه آن را می‌خواهم به کنگره بدهم. واقعاً آدم نمی‌داند چی بگوید؟ حرف دل این آدم را نمی‌داند چه جوابی بدهد. می‌گویم هرطور دلت می‌خواهد. کشاورزی که در قزوین 13 میلیون محصولش را فروخته و 10 میلیون آن را به کنگره داده است. این کار، کارِِ دل است. این کار بیداری است. ارتباط و بیداری، حس است.
نیروهای بازدارنده کاری که می‌کنند، تغییر حس است. با حس کار می‌کنند. حس را تغییر می‌دهند و در یک جایی بی‌حسی بوجود می‌آورند. بی‌حسی یعنی انسان می‌بیند ولی نمی‌بیند. می‌بیند اما در او تغییر بوجود نمی‌آید.  شما فردی را در نظر بگیرید حس چشایی را از دست بدهد. استاد سردار در یک پیامی می‌فرماید که اگر فردی به کنگره آمد و نتوانست تشخیص بدهد که روش درمان کنگره چیست؛ با روشهایی که تجربه دارد یا حتی تجربه ندارد، ولی دیده که چه نتیجه‌هایی می‌دهد، اگر نتواند این دو را تشخیص بدهد، مانند کسی است که حس چشایی او کار نمی‌کند. به این آدم چه کبک بدهی چه کدو نمی‌تواند حس کند و  فرقی برای او ندارد. می‌دانیم که کدو مزه خاصی ندارد و کبک خیلی لذیذ و پر از خاصیت است. کسی که چشایی او کار نمی‌کند قوه تشخیص او کار نمی‌کند. پس ما باید تشخیص بدهیم کجا هستیم و می‌خواهیم چه کاری می‌کنیم. به این قوه برسیم که بتوانیم مسائل خود را حل کنیم و از این بی‌حسی بیرون بیاییم. این بی‌حسی است که نمی‌گذارد ما حرکت کنیم و نمی‌گذارد ما به کنگره کمک بکنیم.
در تقدیرنامه‌ها می‌خوانیم یک نگاهی به سماء بیانداز و این توانایی‌ها را نظاره‌گر باش که تلألو آن مانند همان الماس‌های الهی است که در کف بحر و اقیانوس به خواب‌اند و هر گاه بیرون آیند در معماری آن جز قدرت و توان الله را نمی‌توان دید. وقتی می‌گوید در کف بحر و اقیانوس، یک تمثیل است. شما 4 متر که در آب پایین می‌روی فشار روی گوش را می‌بندد. هر چقدر عمقِ پایین‌تر بروی فشار بیشتر می‌شود. کسانی‌که مثل الماس بدرخشند و کارهای زیادی در هستی انجام دهند، در کف بحر و اقیانوس هستند. همان آدمهایی که بیرون می‌آیند و خیلی کارها برای انسانها انجام می‌دهند.
چرا گفته در کف بحر و اقیانوس؟ آخرین فشاری که در یک ساختار برای من و شما بعنوان یک انسان می‌تواند در ذهن تداعی شود این است که کف بحر و اقیانوس که این همه فشار روی آن است او به خواب و بی‌حس است. تمثیل اعتیاد هم همین است. اعتیاد بی‌حسی می‌آورد. وقتی بی‌حسی می‌آورد، نه همسفر را می‌بیند، نه کارِ را می‌بیند، هر کاری برایش بکنی انگار اصلا پرده‌ای وجود دارد و او چیزی نمی‌بیند چون او بی‌حس است.
بنابراین امیدوارم قدرِ لطفِ خداوند که شامل حال ما شده است را بدانیم. به همدیگر کمک بکنیم و دچار بازی‌های کودکانه نشویم. به قول قدیمی‌ها سرمان در لاکِ خودمان باشد. تجسس و غیبت نکنیم. همه داریم تمرین می‌کنیم. این را به خودم می‌گویم. داریم تمرین می‌کنیم که مدام قوی بشویم. می‌توانیم به همدیگر کمک بکنیم و یاری برسانیم. من به سهم خودم از بزرگی آقای مهندس که یک معلم راستین هستند برای همه ما و برای هستی تقدیر می‌کنم. به این ایمان دارم که یک روزی می‌توانم به این موضوع که آقای مهندس را از نزدیک دیدم افتخار کنم. این انسان تمام وجود و هستی خود را همراه با خانواده برای تک تکِ ما گذاشته‌اند. این لطف خداوند بوده که شامل حال این عزیزان شده است. این لطف را خداوند به تک تکِ ما منتقل کرده است. قدردان و شاکر باشیم.  تلاش کنیم این حالِ خوب را در هر جایی هستیم به نتیجه برسیم، تلاش کنیم گسترش بدهیم و به همدیگر کمک  کنیم.
سپاسگزارم از اینکه به من توجه کردید.





تایپ و ارسال: همسفر سعیده لژیون خانم مریم (لژیون نوزدهم)

عکاس: همسفر زهره لژیون خانم آنی کماندار (لژیون ششم)

همسفران نمایندگی آکادمی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات