درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : همسفر زیبا
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
یاس سفید
وب لژیون کمک راهنمای همسفر زیبا
چهارشنبه 27 شهریور 1398 :: نویسنده : همسفر زیبا       

عشق در آئین مولانا...


Image result for ‫تعریف عشق از نظر مولانا‬‎

عشق و شیدایی آئین مولاناست و او به هیچ آئینی تا بدین غایت پای بند نیست ، بنا بر گفته‌ی او عشق همه چیزش را تاراج كرده است و خود باقی مانده. لذا هركس كه اندك آشنایی با این بزرگ داشته باشد با شنیدن نام او شور و شیدایی او را تداعی خواهد كرد. عشق صفتی الهی است كه چون ظرفیت بنده‌ای با شكستن مرزهای مادی و خودی فراخی پذیرش آن را پیدا كند از آن بهره مند شود و همه‌ی وجودش را باژگونه سازد چنانكه گویی تولدی دوباره یافته است ، تولدی از مادر عشق كه از او تغذیه كند و پرورش یابد .


عارف رومی برآنست كه عشق ، وصفی الهی است و هیچ انسانی نمی تواند حقیقت آن را دریابد ، تنها با عاشق شدن می توان طعم آن را دریافت ولی هرگز توصیف پذیر نیست، به ویژه از آن جهت كه عشق(و نیز معشوق) گاهی پیدا و گاهی پنهان است.

مثال عشق ، پیدایی و پنهانی

ندیدم همچو تو پیدا نهانی

با وجود این از میان اوصافی كه پیر بلخ برای عشق بر می‌شمرد می توان گفت: عشق آتشی است كه شاهد ازلی چونان موهبتی بر جان مشتاقان فرو می‌ریزد و بدان روزنی برای گریختن از زندان جهان ایجاد می‌كند و ایشان را بال پرواز می‌شود تا از قفس هستی به آسمان فنا پر‌كشند و صفت بقا یابند. با این همه نامی كه مولانا به صراحت بر عشق می‌نهد درد بی دواست. دردی كه شرح و بیان آن را جز از خودش نمی توان دریافت...عشق را از من مپرس از كس مپرس از عشق پرس...

اوصاف و آثاری كه مولانا برای عشق بر می‌شمرد بسیار متنوع، شگفت و قدرتمند است، گویا این موهبت ارجمند الهی در نظر او با هیچ امر دیگری قابل قیاس نیست. مهمترین و برجسته ترین اوصاف و آثار عشق از نظر او به قرار زیر است:

- به نظر مولانا علت پیدایش جهان نیز عشق است ، عشق حق به تجلی و معرفت ، اگر عشق نمی بود جهانی نبود بهای آدمی نیز به اندازه‌ی ارزش معشوق اوست ، هرچه این پربهاتر باشد آن نیز ارزشمندتر خواهد بود.

- قدرت و توان عشق تا آن پایه است كه می تواند امور غیر ممكن را ممكن سازد، چون كسی یا چیزی از موهبت عشق بهره مند شود بكلی متحول گردد،چنانكه اگر دیوی باشد بواسطه ی كیمیای محبت به حور مبدل گردد و اگر كسی مرده باشد بواسطه‌ی عشق زنده شود، بلكه حیات جاودان یابد.

عشق نان مرده را می جان می‌كند

جان كه فانی بود جاویدان كند

از محبت تلخها شیرین شود

از محبت مسها زرین شود

از محبت دردها صافی شود

از محبت دردها شافی شود

از محبت مرده زنده می‌كنند

از محبت شاه بنده می‌كنند

- همان طور كه عشق سركش و خونی است، عاشق نیز به همان نسبت می‌باید متحمل و شكیبا باشد.در حقیقت عاشق راستین كسی است كه بر لطف و قهر معشوق به یك اندازه عشق می‌ورزد.

نالم و ترسم كه او باور كند

وز كرم آن جور را كمتر كند

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

بوالعجب من عاشق این هر دو ضد

مولانا تحمل رنج معشوق از سوی عاشق را به تحمل كودكی مانند می كندكه از مادر خویش سیلی می‌خورد ولی هرگز آن را نشان دشمنی مادر خود در حق خود نمی‌داند كه بالعكس نشان مهر و محبت مادر می‌داند.لذا آنكه به صید می‌ارزد تنها عشق است و بس.ولی این عاشق نیست كه عشق را صید می‌كند بلكه این عشق است آدمی را شكار می‌كند و البته این صید گشتن نعمتی بس گرانبهاست، زیرا عشق صاحب ناز و استكبار و رعنایی است و حریفانی صبور و وفادار می‌طلبد، پس اگر كسی از جانب عشقی انتخاب گردد به توفیق بزرگی دست یافته است، حال چگونه زخم دوست برای او رحمت و نعمت نباشد.

عشق یار رستم صفتان قوی دل است كه مرداه به میدان پای می‌گذارندو او را با نامردمان میدان گریز كاری نیست.

- مهمترین نشان عشق از خود برخاستن است ، مولوی بر این مهم سخت تأكید می‌ورزد كه آنگاه كسی از موهبت عشق برخوردار می‌گردد كه از پوسته‌ی خویش به در آمده باشد و اوصاف بشری را در خرابات معرفت ویران كرده باشد، سپس خود عشق را مقدمه‌ی فنای ذاتی می‌داند.

او در دفتر پنجم مثنوی داستان وصال عاشقی را به معشوق خویش می‌آورد كه بنا بر آن داستان چون عاشق با معشوق خویش روبرو گردید، خدمات و مصائب خویش را یك به یك بر می‌شمرد ، و از دردی كه كشیده بود شكایت می‌كرد، چون همه‌ی رنج خویش به تفصیل بازگفت، معشوق بدو روی كرد و گفت: این همه كردی ولی انچه اصل عشق و محبت است نكردی!عاشق پرسید اصل عشق چیست؟گفت: اصل آن مردنست و نیستی!او نیز در دم بر زمین دراز كشید و جان داد.

عارف ما عشق را جای راستین مردن می‌داند و بر آنست كه چون كسی در عشق بمیرد، همه روح شود و از خاك برآید و آسمانها را تسخیر كند.

مستی عشق آدمی را از زندان خودبینی رها می‌كند و چون كسی از خویش كرانه گیرد به حیاتی متعالی دست یابد، حیاتی كه در آن نشانی از كبر و خودبینی و جنگ و ستیز یافت نمی‌شود.

- گفتیم كه عشق با مرگ همراه است ، اما نه مردنی كه به یكباره تمام شود بلكه مردنی در هر لحظه وحیاتی در مرتبه‌ی بعدی كه عاشق پس از هر مردن حیاتی دوباره یابد و تولدی نو پذیرد .

عشق چنان عنصری است كه چون شعله‌اش دامن كسی گیرد همه وجود او را بسوزد و ماهیت او را دگرگون كند ، از این روی غم و شادی لذت و الم ، وسایل و اهداف و آداب و سنن به گونه‌ای دیگر و با حسابهای دیگری مطرح می شوند، پس غیر عادی نیست كه عاشقان با این جهان بیگانه باشند، و چون با مقیاسهای این جهانی سنجیده شوند دیوانگانی كژرو تلقی شوند.

عاشقان را شادمانی و غم اوست

دست مزد و اجرت خدمت هم اوست

غیر معشوق ار تماشایی بود

عشق نبود هرزه‌ی سودایی بود

عشق آن شعله‌ست كو چون برفروخت

هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت

بنده آزادی طمع دارد ز جد

عشق آزادی نخواهد تا ابد

در نگنجد عشق در گفت و شنید

عشق دریائیست قعرش ناپدید

قطره های بحر را نتوان شمرد

هفت دریا پیش آن دریا بحرست خرد

- عشق خود میزان مستقل و جدیدی است كه مسایل را با ابزار خاص خود می‌سنجد و بدانها ارزش می‌دهد.بنابراین جاری كردن حكم عقل و تجربه بر عشق و عاشق و معشوق مغالطه‌ای است آشكار ، زیرا ظرفیت عشق فراختر از توان عقل و تجربه است و این هر دو از دریافت آن محرومند.

مولوی در دفتر دوم مثنوی ضمن حكایت موسی و شبان ، پس از آنكه حضرت موسی ، شبان را از مناجات عامیانه بر حذر می‌دارد و عبارات او را در مورد خداوند كفر آمیز تلقی می‌كند، آورده است كه خداوند از سر عتاب به موسی وحی كرد كه زبان انسانها در اتصالشان به حق مختلف و متفاوت است و آنچه از لفظ و عبارت بسیار مهمتر است و حق بدان نظر می‌كند سوز دل و حال درون است ،سوخته جانی هرگز همسنگ آداب دانی نیست، اگر عاشقی خطا گوید خطای او در نزد معشوق از هر صوابی اولیتر و گرامی تر است.

- گرچه مولانا عشق را دردی بی درمان می‌خواند اما همین درد بی درمان خود طبیبی حاذق و داروی سحرآفرین در درمان بسیاری از بیماریهاست. عشق با مستی‌ای كه ایجاد می‌كند بخل و ترس و تكبر را یكسره كنار می‌زند و از همه مهمتر آدمی را از مركب خودبینی به زیر می‌كشد و درد بزرگ خودپرستی را درمان می‌كند ، درد عظیمی كه سهم مؤثری در مصائب و مشكلات بشری داشته و همواره بلای همه چیز انسانها بوده است.عشق حرص و طمع را زائل می‌كند و به انسان درس ایثار و فداكاری می دهد . آدمی را از زندان نام و ناموس آزاد می سازد و زنجیرهای سروری را پاره می‌كند.

هركه را جامه ز عشقی چاك شد

او ز حرص و جمله عیبی پاك شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

 

پوزبند وسوسه عشق است و بس

ورنه كی وسواس رابسته‌استكس

عاشقم من بر فن دیوانگی

سیرم از فرهنگی و فرزانگی

هرچه غیر شورش و دیوانگی است

اندر این ره دوری و بیگانگی است

- باده ی عشق از بین برنده‌ی غم و اندوه است ، آنجا كه آتش عشق شعله بر افروزد دیگر چه جای خار غم و اندوه كه این هر دو معلول بیم از دست دادن چیزی و یا دست نیافتن به چیزی است، در حالیكه مرغ عشق هر دو جهان را چون دانه ای برچیده‌است ، و هیچ چیز جز معشوق حضوری و اهمیتی ندارد كه غم آن در دل راه یابد. بلی غم است اما غمی شیرین ، زیبا و دلپذیر ، غم سبز معشوق ، نه غم سیاه دنیا .

از جنون آباد می‌آید دلم

رسته دردی سبز در آب و گلم

ریخت بر من قطره‌ای از ناز دوست

جزء جزء هستی‌ام بی‌تاب اوست

تا بنوشد از لبش رازی دگر

می‌دود جانم پی نازی دگر

من فدای بوسه‌ی اشراقیش

برخی ناز دو چشم ساقیش

- عشق چون بر صحرای دل عاشق خیمه زند و وجود او را غرق در دریای عدم خویش كند ، عاشق را از خویش بستاند و به معشوق زنده و جاوید سازد ، چنانچه اگر سخنی گوید او نمی‌گوید بلكه معشوق است كه از زبان او سخن می‌گوید و جون به چیزی بنگرد آنرا از دریچه‌ی چشم معشوق بیند.

هركه عاشق دیدیش معشوق دان

كاو به نسبت هست هم این و هم آن

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای

در دل عاشق بجز معشوق نیست

در میان‌شان فارق و مفروق نیست

حكایات و مباحث فراوان دیگری را در مثنوی می‌توان یافت كه مولانا در ضمن آن می‌كوشد تا فنای عاشق در معشوق و اتحاد این دو را بیان كند ،

مثل داستان امتحان معشوقی از عاشق خود با این سؤال كه آیا تو خود را بیشتر دوست داری یا مرا؟ و پاسخ عاشق كه : چنان فانی شده‌ام كه از من جز نامی باقی نیست و همه‌ی وجودم از تو پر است پس خواه خود را بیشتر دوست داشته باشم ، خواه تو را ، در این دو دوستی فرقی نیست چون اینجا دو « من» حضور ندارد، حاصل آنكه من جز تو كسی را دوست ندارم تا نوبت به این سؤال رسد كه چه كسی را بیشتر؟

و یا آنجا كه كسی در خانه‌ی معشوق خویش را می‌زند و چون معشوق می‌پرسد كه بر در كیست؟ عاشق می‌گوید «من» ، معشوق او را نمی‌پذیرد و چنین پاسخ می‌دهد كه تو هنوز خام هستی ، باید برگردی تا آتش فراق تو را پخته كند ؛ عاشق نیز برمی‌گردد و سالی در فراق می‌سوزد و پخته می‌شود و دو مرتبه عزم خانه دوست می‌كند، این بار چون معشوق می‌پرسد كه بر در كیست؟ جواب می‌شنود كه: بر در هم تویی ای دلستان ، آنگاه معشوق او را می‌پذیرد و بدو می‌گوید :

گفت اكنون چون منی ای من درآ

نیست گنجایی دو من را در سرا

- آوردیم كه عشق از اوصاف ایزدی است و مبدأ و منتهای آن تنها خداوند است ، بنابراین هر گرایشی كه از وهر عشق برخوردار باشد عاقبت به پیوستن به خداوند منتهی می شود ، گرچه در ظاهر عشق به صورت باشد و به نظر مولانا اگر از تعلق به صورت شروع می‌شود بدان سبب است كه حق می‌خواهد جان عاشق مرحله‌ی كودكی خود را طی كند و با شمشیر چوبین عشق ، كارآزموده گردد ، آنگاه به آوردگاه عشق حقیقی پای نهد.

بنابراین از نظر مولوی عشقهای مجازی می‌تواند همانند معبری باشد كه از آن به عشق حقیقی می‌رسند ، به شرط آنكه از سه ویژگی برخوردار باشد :

نخست آنكه از جانب حق باشد و دیگر آنكه گوهر صداقت در آن وجود داشته باشد و آن گریختن از بند هستی است و سوم آنكه از عنصر حرص و هوی تهی باشد و به نور الهی آمیخته. اگر ویژگیهای فوق در عشقها و دلبستگیهای صوری یافت نشود ، به نظر مولانا هرچه باشد جان كندنی بیش نخواهد بود.

- حركت عقل به قدم زدن انسانی می‌ماند كه چون بخواهد سفری بس دراز و راهی پر فراز و نشیب را طی كند، رسیدن به هدف برای او ممكن نباشد ، زیرا هم راه طولانی و صعب است و هم حركت كند و آهسته ، اگر بر این عوامل موانع و آفات راه نیز افزوده شود ، دیدن و پیوستن به دوست هرگز وقوع نیابد.

اینجا تنها بال عشق به كار می‌آید، آنچه كه انسان را در افقی بلندتر از پرواز فرشتگان عروج می‌بخشد و جسم خاك را تا دورترین نقطه‌ی فلك به معراج نیستی می‌برد و سقف سبز آسمان را می‌شكافد تا هرچه بیشتر بتواند دستهای خویش را به سقفهای ازلی نزدیك كند.

دریغ است كه در اینجا چند بیت از یكی از بهترین غزلهای این عارف شیدا را نیاوریم.غزلی كه بیانگر دولت جاودانی این عارف بزرگ است:

مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد ومن دولت پاینده شدم

دیده‌ی سیر است مرا ، جان دلیر است مرا

زهره‌ی شیر است مرا ، زهره‌ی تابنده شدم

گفت كه دیوانه نه‌ای ، لایق این خانه نه‌ای

رفتم و دیوانه شدم ، سلسله‌ی بندنده شدم

گفت كه سرمست نه‌ای ، رو كه از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم ، وز طرب آكنده شدم

گفت كه تو كشته نه‌ای ، در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده كنش ، كشته و افكنده شدم

گفت كه تو زیرككی ، مست خیالی و شكی

گول شدم ، هول شدم ، وز همه بركنده شدم

گفت كه تو شمع شدی ، قبله‌ی این جمع شدی

جمع نیم ، شمع نیم ، دود پراكنده شدم

گفت كه شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم ، پیش نیم ، امر تو را بنده شدم

گفت كه با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی پر و پركنده شدم

زهره بدم ماه شدم ، چرخ دو صد تا شدم

یوسف بودم زكنون یوسف زاینده شدم

 

اكنون نیك می‌دانیم كه مولانا جهان را چگونه متفاوت و مختلف از دیگر انسانها می‌بیند و چگونه عمری را كه بی‌عشق بگذرد سالهای مبهم و غبارآلودی می‌داند در گورستان تعلقات و تزاحمات تاریخ دفن گردیده است او به خون جوشان خویش رنگ شعری می‌دهد و بدان حقایقی را به انسانها تقدیم می‌كند كه جز با قرار گرفتن در همان حال نمی توان به آنها دست یافت، و نیز می‌دانیم كه چگونه عشق او را گداخته و بی‌قرار كرده است كه یك لحظه آسایش ندارد.

اگر یكدم بیاسایم روان من نیاساید

من آن لحظه بیاسایم كه یك لحظه نیاسایم

رها كن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش

در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم

كه آن خورشید بر گردون زعشق او همی سوزد

و هر دم شكر می‌گویم كه سوزش را همی سایم

رها كن تا كه چون ماهی گدازان غمش باشم

كه تا چون مه نكاهم من ،چو مه زان پس نیرزایم

 

 آنچه گذشت گزیده ا‌ی از آثار و اوصافی بود كه جلال الدین محمد رومی بلخی برای عشق برشمرده است، ما در این نوشتار به همین مقدار بسنده می‌كنیم ولی باز از زبان مولانا ، تذكار می‌دهیم كه عشق وصف ناپذیر است و آن را تنها در دل می‌توان تجربه كرد و بس و نیز ناگفته نماند كه عشق درد می‌خواهد كه: سخن عشق چو بی درد بود بر ندهد.

عشق را از من مپرس از كس مپرس از عشق پرس

عشق در گفتن چو ابر درفشانست ای پسر

ترجمانی من و صد چو منش محتاج نیست

در حقایق عشق خود را ترجمان است ای پسر

عشق كار خفتگان و نازكان نرم نیست

عشق كار پردلان و پهلوانست ای پسر

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگر است

لیك عشق بی‌زبان روشنتر است

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب

گر دلیلت باید از وی رو متاب

 

یا حق.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر